X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 25 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 07:23 ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

 هر سال سفره ای پهن می شود و گرد هم جمع می شویم  تمام هستیمان در هفت سین خلاصه میشود....سبزه...سمنو....سکه....سیب...و....
هفت سینمان اگر بوی تورا نداشته باشد که هفت سین نمی شود...حسین...
آری برای همین است که  اگر ماهیهای تنگمان همان لحظه ی سال تحویل هم بمیرند غصه نمیخوریم
...آخر هنوز سیب را بر سر سفره داریم.....
سیب،ما را یاد تو می اندازد....و من نمیدانم قرابت تو با سیب از برای چیست؟
همین قدر میدانم که تا بوی آن بر مشامم می آید و سرخی آن چشمانم را نوازش می دهد تو به یادم می آیی...
میگویند تو نیز سفره پهن کرده ای....سفره ی هفت سین.... و نوروز تو را عاشورا نامیده اند......برایمان تفسیر کن از روی نی که  چگونه است که هر روزمان  باید نوروز باشد و هر
روزمان عاشورا...از شماها بر ما رسیده که ایامکم نو روز....و باز از ناحیه ی شماها به ما یاد دادند که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا...و عقل کج افتاده ی من در این وادی راه بجایی ندارد،تو بگو..آری تو بگو....دوست دارم از روی نی برایم از نو روز بگویی

*
میگویند تو نیز سفره پهن کرده ای....سفره ی هفت سین...می توانی بگویی  سین های سر سفره ات چه بود....به من یاد داده  اند که اگر سالهای ما با نو روز نو می شود تاریخ بشر با عاشورای تو نو شد....باز  هم تکرار میکنم هفت سینت را بگو میخواهم بدانم؟

چشمان سیاهش به من خیره می شود...از خجالت آب می شوم،به من نگاه میکند؟؟!
خدایاحسین دارد به من نگاه میکند...
لبهایش هنوز خشک است....
-آقا بفرمایید آب...(بغضم می ترکد)
دستش را بالا می آورد و تعارفم را رد می کند ...زیر لب  دارد جملاتی را بر زبان میآورد
فکر کردم ذکر می گوید....
گفتم آقاجان قربان ذکر گفتنت...چرا جوابم را نمی دهی
( می داند آدم بی ادبی هستم ...برای همین هیچ نمی گوید)
باز با مهربانی نگاه میکند و صدایش را کمی بلند تر می کند....ذکر نمی گوید....دارد هفت سینش را برایم  می شمارد.
-سری بر روی سنان.....سیلی بر رخ دخترکی سه ساله.... سبویی پرازخون دل...سقایی بی مشک...سپهداری بی دست.....سری و خنجری...سروی بنام علی اکبر........(هر دوی مان اشک می ریزیم)...ماهی هم داشتیم اما تنگمان خالی از آب بود

- گفتم فدایت شوم شما که تمام هستیت را برای تزیین این سفره دادی...مگر سفره سفره ی که بود؟؟...چقدر ارزش داشت؟...اکبر ...عباس...رقیه...

فرمود:خاموش!!!(آنگاه دستها را سوی آسمان دراز کرد...نگاهش نیز به همان سو روفت که دستانش رفت...شروع کرد....و تو چه می دانی که چه فرمود؟؟!!)
اللهی اصغر از تو،اکبر از تو

بخون افتادگانم یکسر از تو

اگر صد بار دیگر بایدم کشت

حسین از تو ، سر از تو ، خنجر از تو

-من آن لحظه چه می توانستم انجام دهم

نعره ای زدم و از حال رفتم...

عم یتسائ لون(1) عن النبا العظیم(2)الذی هم فیه مختلفون(3)
کلا سیعلمون(4)ثم کلا سیعلمون(5)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo