X
تبلیغات
رایتل
جمعه 6 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 11:52 ق.ظ

 

 

*باز هم مزار..مزار 14 شهید گمنام....اینجا قلب ایلام است روی  قطعه ای زمین در آنسوی شهر.....یکسالی هست که تقریبا میشود گفت  هر چند هفته یکبار پایمان آنجا باز میشود...یعنی راستش اینست که خودشان راهمان میدهند....معمولا همه جمعه ها بعد از آل یاسین...من و سعید و صادق   گاهی اوقات دیگران نیز دعوت میشوند و با آنها میرویم....هیچ کس نمی تواند حالمان را آنجا دریابد...بعد از نماز هرکدام  یک گوشه ای مشغول میشویم....صادق که  کنار یکی از قبرها مینشیند و رو به قبله زیارت عاشورا میخواند...انگار سر آن شهید را بغل کرده و با هم دارند میخوانند.....سعید..سعید هم مدام مشغول زمزمه است ... گاهی قطعه های از دعای عهد گاهی شعرهایی در مورد امام زمان .....من هم این ته به ستونی تکیه زده ام و خیره خیره قبرها را نگاه میکنم

میشود زنده شوید؟.....میشود با هم حرف بزنیم؟!!...اصلا شما چرا هرهفته راهمان میدهید ؟ خودتان که مرا میشناسید؟؟آهان...لابد میخواهید خوبی ومرامتان را به رخم بکشید و بدی هایم را...وبدی هایم را...آنطرفتر ها مجموعه ی تفریحی چغاسبز است...یکزمانی شده بود مامن شرابخوارها!!! درست کنار مزار

**من و محمد و سعید این  بیرون نشسته ایم.......یکیمان بغض میکند...از آن بغضهایی که نمی توانی جلویش را بگیری و مدام اشک از چشمت جاری میشود...صدایش را صاف میکند با همان حال میگوید...میگویم اگر امام زمان الان روبرویتان بود رویتان میشد به او بگویید آقا !دوستت دارم!؟...خودش گفت:آخر با این همه نامردیها؟؟؟!!

....هیهات....

عاشورا خواندن صادق تمام میشود....میرویم سر مزار آقا سید(از بندگان خوب خدا) فاتحه ای میخوانیم و سلامی عرض میکنیم...

دیگر ساعت 9 شده

*** باز برای رسیدن شهر پای در آن جاد ه ی پیچ در پیچ می گذاریم  و تازه حرفهایمان با هم شروع میشود

 

 

 

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo