X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 10 آبان‌ماه سال 1384 ساعت 12:38 ب.ظ
سم رب شهدائ وصدیقین
خوش بحال شهدای شهرمون
که برات کربلاشون بوده خون
خیلی این مدت سعی کردم از شهدا بنویسم ولی نشد....امروزم با این امید میخوام بنویسم که خودشون دستم رو بگیرن....ولی خدایا چطور میشه از شهدا گفت چطور میشه حاج علی بسطامی رو توصیف کرد چطور میشه حاج غلام ملاحی رو به تصویر کشید....روز اول که عکس حاجی غلام روتو آلبوم عموم دیدم با اون لبخند خوشگلش با اون نگاه مهربونش، مهرش به دلم نشست .از ملاحی چی بگم من فقط عکسشو دیدم فقط سنگرهاشو دیدم...نه نه بخدا از سنگرها ی قرارگاه امیر هنوز صداشون بگوش میرسه....فقط کافیه12شب تو جاده ی بین حسینیه وسنگر بچه های اطلاعات قدم بزنی کافیه گوش بسپری به صدای زوزه ی باد و ببینی که چطور براشون نوحه سرایی میکنه....وقتی غلام شهید شد صالح آباد وقبرستون امام زاده زیر تیر مستقیم دشمن بود...ولی چی میشد کرد حاجی خودش وصیت کرده بود که اونجا دفنش کنن اونایی که رفته بودن جنازش رو دفن کنن انقدر تیر و ترکش رو سرشون ریختند که مجبور شدن نصف قبر رو بکنن و همینطوری جنازه رو خاک کنن وبیان...بله سرنوشت مقلدان خمینی چیزی جز این نیست!...خدا از کدومشون بگم از علی غیوری بگم یا از حمزه ی چناری یا از حاج جعفر...بذار از علی غیوری بگم...همون که برگشتن او بود که منو با جبهه ایها آشتی داد...یه روز بارونی بود امیر(پسر عمه ام)گفت جنازه ی یه شهید رو آوردن که از فرمانده های تیپ امیر المونین بوده...اسمش رو تا حالا نشنیده بودم (علی غیوری) رفتیم حسینه ی صاحب الزمان خیلی شلوغ بود نمیدونم چرا اصلا داخل نرفتم جلوی در وایساده بودم و داخل رو نگاه می کردم دیدم صدای ناله و شیون بلند شد!! در تابوت رو باز کردن چه بوی خوشی اومد جنازش چه بوی خوشی داره مگه نمیگن هیچ بویی بد تر از بوی جسد ادم نیست پس این بو چیه این حرف فقط من نبود همه یحسینیه خوشبوشد یه هو.... همینطور میگذشت دیدم جمجمه اش رو یکی بالای دست گرفت!!! اشکم مثل سیل جاری شد بخدا دست خودم نبود...مثل همین الان که دارم اینا رو مینویسم..گفتن قبل از دفن میخوان پیکر شهید رو یه شب ببرن به سنگرش...مام با بقیه ی رفقا سوار یه تویوتای سپاه شدیم و رفتیم..نماز خوندن کنار یه شهید تو جایی که یه زمانی خودش بوده و نماز و مناجات خونده چه حالی داشت..بذار از علی بگم بالای جنازش نه زنی بود نه بچه ای نه بابایی نه مادری فقط یه برادر براش مونده بود زن که نداشت مادرشم دو سه سال بعد مفقود شدنش دق کرد و مرد باباشم دوسال قبل از اینکه پیدا بشه از دنیا رفت...حاج نعمان اون روز انگار نه انگار که فرماندهی سپاه ایلام بود بغض گلوش رو گرفته بود همینطوری میگفت به خواهرا که علی نه خواهری داره نه مادری شما بجای مادرش گریه و ناله کنید...مادر شهید مرتضی هم اومده بود گفت حاجی خودم براش مادری میکنم علی هم مثل مرتضی خودم...حاج نعمان برامون تو سنگر لحظه های آخر علی رو تعریف میکرد...گفت سال67 تیر ماه بود منافقا وبعثی ها باهم یه حمله ی بزرگی رو تدارک دیدن خیلی ها شهید شدن وخیلی ها هم برگشته بودن فقط علی مونده بود بیسیم چیش که اونم شهید شد... با بی سیم با هاش تماس گرفتم هر کاری کردم درست از موفقیتش جواب نداد بهش گفتم علی برگرد بیا عقب...گفت من نمیتونم حرف بزنم عراقیا چند متری من هستند چی میگی چطور برگردم میخوای شهر رو همینطوری دستشون بدی...(میگن پای خودش رو با بند بسته بود تا اگه خواست هم نتونه برگرده ) پشت بیسیم یه جمله با خنده ویه لحن خاصی گفت و ارتباط قطع شد: من رفتم خداآآ حآفــــظ
-----------------------------------------------------------------------------

درضمن در نظر سنجی وبلاگ که در حاشیه ی قالب شرکت کنید...یا علی
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo